نگین انگشتر (روستای گرمه)
ادبی
پنج شنبه 19 آبان 1390برچسب:داستان,سربلندی,روستا,روستای گرمه,امازاده عبدالله,, :: 19:28 :: نويسنده : meti
واژه نامه : 1 – بخاری دیواری : شومینه امروزی 2 – گشنه : گرسنه 3 – شیره خرما : خرما را میپزند و شیره آن را میگیرند و میجوشانند تا غلیظ شود . غذایی بسیار مقوی است و مدت زیادی هم ماندگاری دارد و فاسد نمیشود . 4 – بالسویه : به طور مساوی 5 – نوگیر : زمین بایری که دایر کنند . سربلندی علی آقا پای بخاری دیواری نشسته بود و به شعله های آتش نگاه میکرد . هر از گاهی قطعه ای هیزم به داخل بخاری می انداخت . این بخاری هم گرما و هم روشناییش بود . زن و بچه هایش در اتاق دیگر زیر کرسی خوابیده بودند . به شعله های آتش نگاه میکرد و غم ، درونش را میخورد . در زندگی هیچ کمبودی نداشت . تنها معلم ده بود ، بزرگترین مالک بود ، زن صبور و مهربان و بچه های اهل داشت . انبارهایش از غلات و خرما و علوفه ی احشام و شیره ی خرما و رب انار و ... پر بود . احشام زیادی اعم از بز و میش و گاو در اغل هایش داشت . آن قدر جنس و احشام داشت که اگر قحطی چندین سال هم طول میکشید غمی نداشت . اما درونش غوغا بود . ظهر که از مدرسه به مسجد میرفت بچه خردسالی را دید که چند بوته شلغم در دامنش ریخته و به خانه میرود . سوال کرد این شلغم ها را کجا میبری ؟ - مادرم گفته شلغم ببرم ، آش بپزد . گشنه ایم . - آخه این شلغما که سرما زده و به درد نمیخوره . - نمیدونم ، مادرم گفته . بچه و شلغم هایش جلوی چشمان علی آقا رژه میرفتند و او را تا نیمه شب بیدار داشتند . آن سا ل به قدری برف آمد که هیچکس مشابهش را یاد نمیداد . حتی کربلایی علی که میگفتند بیش از 100 سال دارد و 14 بار پیاده به مشهد و دو بار به کربلا رفته بود چنین سرمایی را به یاد نداشت. علی آقا از بابت خود نگرانی نداشت . انبارهایش پر بود ، آغل گوسفندانش پوشیده و حتی یک دام او تلف نشده بود . اما سایر مردم از قحطی به شدت آسیب دیده بودند . آنها آغل گوسفندانشان را با برگه های درخت خرما پوشانده بودند . آخر سالهای قبل زمستان کوتاه بود . برف خیلی کم میبارید . یخبندان هم نمیشد . به همین خاطر باغات ده نخلستان بود . مردم بیشتر دام ها را از دست داده بودند . البته الا غ ها سخت جان هستند و سقط نشده بودند . مردم ده ، خرما را انبار نمیکردند . به تدریج از درخت میچیدند و مصرف میکردند . البته آنهایی که میخواستند شیره ی خرما بپزند بار چند نخل را یک جا جمع آوری میکردند و به شیره تبدیل مینمودند . خرماها روی درخت نابود شد . مردم واقعا در تنگنا بودند . علی آقا به آتش بخاری نگاه میکرد و در فکر بود . میخواست مردم را از قحطی نجات دهد . توانائیش را داشت اما دنبال بهترین راه حل بود . گاه فکر میکرد انبارها را باز کند و به مردم بگوید بیایند هرچه میخواهند بردارند اما پسندش نبود . عقل نهیبش میزد . خوب ، که چه ؟ یک عده زرنگ میایند موجودی انبار را جمع میکنند و به عده ای بی دست و پا چیزی نمیرسد . تصمیم میگرفت اجناس خود را بالسویه بین مردم تقسیم کند . اما فکر می کرد عزت نفس عده ای از افرا د پایمال میشود و گاه فکر دیگری در ذهنش جوانه میزد . متوجه گذشت زمان نبود ، اما پیش خوانی اذان موذن ، صبح را به او نوید داد . از اتاق بیرون آمد ، یخ حوض را شکست . افتابه مسی را پر آب کرد و آورد کنار بخاری آتش گرم کرد و رفت دستشویی . بعد با همان آب سرد حوض از جایی که یخ شکسته بود وضو گرفت فریضه ی صبح را به جا آورد . قران بعد از نمازش را خواند ، اما فکر بدبختی مردم دست از سرش بر نمیداشت . آن روز جمعه بود و مدرسه تعطیل ، به رختخواب رفت . دوساعتی خوابید اما بیشتر نتوانست بخوابد . مجددا به سراغ قرآن رفت . با قران خیلی مانوس بود . هر ماه حداقل 2 بار قرآن را از اول تا آخر میخواند با ترجمه . سهمیه روزانه اش را خوانده بود . همین طوری قرآن را باز کرد و با لحنی محزون شروع به خواندن کرد تصادفی بود یا خداوند میخواست او را کمک کند ، رسید به این ایه : ( لیس للانسان الا ما سعی ) . نتوانست از این ایه عبور کند چندین و چند بار خواند . نوری در دلش زبانه کشید و رشد کرد و سراسر وجودش را فرا گرفت ، نورانی شده بود . راه کار را پیدا کرده بود اما نیاز به مشورت داشت . به خانه مش حسین رسید ، در زد ، بفرما زدند ، یا اللهی گفت و وارد شد . مش حسین سرآمد کشاورزان ده بود ، همه حرفش را در زمینه کشاورزی قبول داشتند . غلی آقا آنقدر احترام داشت که به حرمتش اجاق روشن کردند و چای گذاشتند . بعد از صحبتهای متفرقه که بیشتر هم درباره سرما و قحطی بود علی آقا گفت : - مش حسین اگه بخوام ده جریب نوگیر بگیرم کجا مناسبه ؟ چشمان مش حسین گرد شد . - علی آقا حالت خوبه ؟ آخه تو این سوز و سرما ، اونم سالی که همه چی خشک شده نوگیرت چیه ؟ - مش حسین ، من قبل از عید میخوام ده جریب زمین وا بگیرم ، تو فقط بگو کجا مناسبه ؟ - لا اقل صبر کن عید بشه ، هوا بهتر بشه . روزا بلندتر بشن اون وقت دس به کار شو . بهاره که نمیتونی بکاری برای کشت پاییزه هم وقت زیاده . - مش حسین ، من میخوام شب عید این زمینها آماده کشت باشه . - آخه گیرم سال دیگه سال خوبی باشه ، آب از کجا میخوای بیاری ده جریب زمینو بکاری تو که بیشتر از همین زمینا و باغهات اب نداری . - نقل این حرفا نیس آب دارم یا ندارم سال خوبه یا بد به من مربوطه ، تو جای مناسب نوگیرو بگو این کار فقط از تو بر میاد . - خوب علی اقا اگه مرغت یه پا داره و میخوای 10 جریب زمین وا بگیری فقط زمینای پای امامزاده عبدالله جای توسعه داره . اونم آب جوشه است که کندش سخته . - سخته غیر ممکن که نیست . - نه ممکنه اما خیلی کارگر میخواد . - چه بهتر ، خودتو آماده کن فردا میخوام کارو شروع کنم . من درگیر مدرسه ام و نمیتونم خیلی پیشتون باشم . کارا رو تو اداره کن ، منم گاهی بهتون سر میزنم . فقط به خانوادت بگو 5 تا از خانمای ده رو روزا بفرسته خونه ما تا با کمک خونواده من برا کارگرا نهار درست کنن . علی آقا از منزل مش حسین بیرون آمد و رفت به میدان ده . مردها که کاری نداشتند با بالا آمدن آفتاب و گرمای نسبی حاصل از آن کنار دیوار نشسته بودند . علی اقا با مردم سلام و احوالپرسی کرد و به انها گفت : - از فردا میخوام زمینای پای امامزاده عبدلله را توسعه بدم . از بچه 12 ساله - البته مدرسه ای نباشه – تا پیرمرد 100 ساله . هر که توان کار کردن داره لازم دارم . غروب به غروبم مزدتونو میدم . هر کدوم پول میخوایید پول ، هر کدوم جنس میخوایید ، جو ، ارزن ، گندم ، ذرت ، خرما ، شیره ، کشک و ... بهتون میدم . هر کدوم الاغ دارید الاغاتونو بیارید ، علوفه و مزد الاغاتونم میدم . - مردم همه استقبال کردند ، فقط دو نفر گفتند پول میخوایم بقیه جنس خواستند . صبح شنبه 45 نفر پای امامزاده عبدلله جمع بودند . حتی کربلایی علی هم عصا به دست آمده بود ، گر چه کسی از او توقع کارکردن نداشت و نمیتوانست هم کار کند . مش حسین افراد را 4 گروه تقسیم کرد . جوانان و کامل مردان با کلنگ و قلم و پتک ، آب جوشه ها را میکندند ، بچه ها و نوجوانان هم دوگروه شدند ، یک گروه ابجوشه های کنده شده را بار الاغ میکردند و از محوطه خارج میکردند یک گروه هم از محل دورتر که مش حسین به "آن ها نشان داده بود خاک مناسب کشاورزی میاوردند . پیرمردها هم خاک را پهن و زمین را هموار کرده و کرت بندی میکردند . ظهر شد ، مش حسین کارگران را برای نماز خواندن به امامزاده فرستاد و خودش به اتفاق چند نفر دیگر به منزل علی آقا رفتند . غذا آماده بود غذا را برداشتند ،خود علی آقا هم آمد ،با هم در صحن امامزاده ناهار خوردند. بعد از صرف ناهار علی آقا از مش حسین پرسید : - از چند خانه کسی برای کار کردن نیومده ؟ - از 15 خونه کسی نیومده ،یعنی کسی را نداشتن که بفرستن . مرداشون مردن ، خودت که می دونی. - نیم ساعت به این که کار تعطیل بشه 5 تا از کامل مردارو وردار بیا خونه ی ما ، همینا یی که آوردی غذا بیارن خوبن . - چشم . علی آقا رفت مدرسه ، غروب مش حسین به اتفاق 5 نفر رفتند منزل علی آقا . مزد تک تک افراد آماده بود . آن هایی که پول خواسته بودند مزد رسمی کارگر و انهایی که جنس خواسته بودند خیلی بیشتر از مزد یک کارگر . برای 15 خانواده ای که مردشان مرده بود . مثل کارگرها جنس در نظر گرفته بود . کار آماده کردن زمین یک ماه طول کشید . 5 روز به عید مانده بود که کار تمام شد حتی جوی آب آن را هم آماده کرده بودند . مردم علاوه بر اینکه در این مدت غذایی برای خوردن داشتند مقداری هم جنس پس انداز کرده بودند چون قانع و صرفه جو بودند . آن سال ، قحطی به هیچکس نمود نکرد ، بهار رسیده بود . عده ای که توانایی داشتند میتوانستند برای کارگری به معادن اطراف بروند ، بقیه هم میتوانستند با پس انداز اندکشان چند راس بز بخرند و با توجه به سبز شدن مراتع از شیر دامها استفاده کنند . البته کمکهای موردی علی آقا به جای خود باقی بود . شب عید مش حسین رفت دیدن علی آقا . پس از سلام و احوالپرسی و تعارفات معمول و عید مبارکی گفت : - علی آقا ببخشید اگه اون روز من به خاطر کم عقلی حرفایی به شما زدم که خوب نبود ، شما آبادی را که داشت میشکست نجات دادید . هیش که قحطی نفهمید ، هیش کسم فکر نکرد که داری بهش صدقه میدی ، همه فکر میکردن دارن نون بازوشونو میخورن . خدا خیرت بده که با فکر بلندت مردمو نجات دادی . تازه این مردا اگه میخواستن یه ماه تو خونه بیکار بشینن و با گشنگی دست و پنجه نرم کنن ، حکما زن و بچشونم اذیت میکردن .اما شما فکر همه جا رو کرده بودی . علی آقا ارام از جاش بلند شد قران لب طاقچه را برداشت و گفت : - مش حسین من از خودم چیزی ندارم ، این فکرو کتاب خدا به من داد . بیا به شکرانه تصمیم بگیر شبی یه ساعت بیا خونه ما ، بعضی وقتام من میام خونتون ، خوندن کتاب خدا رو بهت یاد بدم . - هر چند از من گذشته اما میدونم هر چی شما بگید شدنیه ، چشم ، تا 13 که هیچی . شمام بعد 6 ماه کار مدرسه و کشارزی هم خسه ای ، هم دید و بازدید داری . از روز 14 میام خدمتتون . علی آقا اون ده جریب زمین را هیچ وقت کشت نکرد . چون واقعا آب اضافه نداشت اما کارش مردم ده را نجات داد . بعدها در چشمه کار کردند . آب زیاد شد بعد از انقلاب اسلامی به جای جوی های خاکی کانال سیمانی کشیدند و آب به پای زمینهای امامزاده عبدالله هم رسید و آن را کشت کردند . مردم ده اسم این ده جریب زمین را گذاشته اند : " نجاتیه "
والسلام نوشته ای از : " اسد " بهمن 1387 پیوندهای روزانه
پيوندها
|
|||
![]() |