نگین انگشتر (روستای گرمه)
ادبی
دو شنبه 4 مهر 1390برچسب:روستای گرمه,داستان,داستان مکافات,مکافات,قسمت سوم,سوم,, :: 22:4 :: نويسنده : meti
- زن گفت ، نمیدونی چی کشیدم در این چند روز ، چار روز پیش یکی از همسایه ها اومد و گفت یک نون قرض بده ، با این که اخلاق شوهرمو میدونسم ، نتونسم بگم نه و یک نون بهش دادم . دم در خونه با اون خیر ندیده به هم رسیدند و نونو تو دسش دید.اومد خونه ، هیچی نگفت اول لیف چار لا را ورداشت و تا میتونس زد . بعدشم افسار خرو – دور از جون شما – به سر من کرد وبردم طویله به اخیه خرم بست . منو روی زمین خوابوند پشکل – دور از حضور شما – به حلق من کرد ، پای نحسشو در دهنم گذاشت ، و مجبورم کرد بخورم ، نیم من پشکل به حلق من کرد سه روز تو طویله بودم و به غیر از من و خود نامردش هیشکه خبر نداشت – خدا جای خودشو داره به خونه حق نشسته – امروز وازم کرد. خدا ازش نگذره ، جدم تلافی کنه ، جده ام زهرا سزا شو بده - مادر چرا گریه میکنی ، حالا اون که از این اذیت نمرده ، اگرم مرده بود گریه ات فایده نداشت. - همین که نبود مادر ، همیشه این زن سیدو اذیت میکرد. - خب چی شد مادر؟ - هیچی ، پدرتون رفت و با شوهرش حرف زد ، جر و بحث و دعوا کرد ، آبشو جدا کرد و جای دیگه برد ، باهاش قهر کرد ، بعد از تقریبا دو ماه اومد عذر خواهی پیش پدرتون و قدری سربراه شد ولی آدم نشد . مرتب فیلش یاد هندسون میکرد . بازم زن سیده رو اذیت و آزار می کرد . سر هیچی اگر پای این شمر صحرای کربلا کرمش نیفتاد ، من مسلمون نیسم. - مادر خدا مهربونه ، ببین چه برف قشنگی داره برا ما میبارونه ، نفرین نکن ، وقتی برف و بارون میاد درهای رحمت خدا بازه ، باید دعا کنی. - فرزندم . همونطور که آدمای خوبا دعاشون میکنی ، باید آدمای بدا نفرین کنی ، تازه من نفرینش نمیکنم ، حتم دارم اینطور میشه. - ما میدونسیم مادر دروغگو نیس و راست میگه ، اما می گفتیم حتما روغن داغ ماجرا را زیاد میکنه .باور نمیکردیم فکر نمیکردیم که آدمی باشه که اینقدر بی رحمی کنه . آدرس دقیق هم نمیداد که تحقیق کنیم. - مامان خیلی سخت نگیر ، خداوند اینقدر بزرگواره که اگر شمر صحرای کربلا را هم بخشید نمیشه گفت چرا بخشیده . شاید کج کلاه خان توبه کرده و توبه اش قبول شده باشه اون وقت پاش کرمش نمی افته تو میتونی از مسلمونی بگذری؟ - اولا خدا کریمه و مهربون درست منم میدونم ، ولی اذیت خونواده مکافاتش تو همین دنیاست از اون گذشته زن سیدو چن وقت پیش دیدم ، میگفت از بچه هاش چشم میزنه و مثل همیشه نیست ولی هر وقت بچه ها نیسن همون سگیه که بوده. - اشک پهنای صورت مادر را میگیرد و از زنخدانش سرازیر میشود . نمیدونم از اشک مادر بود یا بغض پدر که آتش هم کم کم از رو رفت ، نفسهای آخر را میکشید ، به تدریج رنگ باخت و خاکستر شد . نفت لامپا هم ته کشید و شعله آن آرام آرام کم نور شد اما برف هنوز میبارید و آسمان از پرتو برفها نور باران بود. - خوب بچه ها بروید بخوابید ، ادامه داستان را فردا شب برایتان تعریف میکنم. - پدر جان شما که زحمت کشیده اید بقیه اش را هم بگویید . - نه بچه ها ، طولانی است ، صبح هم من باید بروم مدرسه هم شما ، اگر به اندازه کافی نخوابیم روز نمیتوانیم درست به وظایفمان عمل کنیم . - میدانیم اصرار بی نتیجه است ، میخوابیم به امید فردا شب. نظرات شما عزیزان:
پیوندهای روزانه
پيوندها
|
|||
![]() |